امروز پنجشنبه 28 تیر 1397 - Thu 07 19 2018

آخرین زمان بروزرسانی 07:27:13

خبر خوان

فیس بوک

تیوتر

Headlines:

جالب و مفرح از گروه های وایبری (کمی تا قسمتی جدی) 2 - آرش کمانگیر.............................................. خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود .................... به هر درش که بخوانند بی خبر نرود

  • مشاهده در قالب PDF
میانگین امتیار کاربران: / 2
ضعیفعالی 

به نام خدا

اعضای محترم تعاونی مسکن شهرداری منطقه 18

احتراما با سلام چندی پیش به خواهش چند تن از دوستان و پس از نرسیدن  پیامک های ما به  برخی اعضا به منظور تسهیل در اطلاع رسانی  یک گروه وایبری تشکیل دادیم که برخی افراد سریعا  آن را احاطه نموده و با استفاده از اطلاعات گروه  ، گروه های دیگری نیز درست نمودند. و برخی مطالب مندرج توسط آنها اگر از جنبه های توهین آمیز و تهمت ها و افترا های مسموم و هدف دار، و بعضا خارج از چهار چوبه آداب اجتماعی بگذریم  خواندن آنها خالی از لطف و تفریح و طنز نمی باشد. ضمن اینکه در میان آنها برخی مسائل هدایت کننده این جریان هم قابل روئیت است .

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود ...................به هر درش که بخوانند بی خبر نرود.

ظاهرا در مرحله بعد ایشان ظهور خواهند نمود و سوالات تخصصی را پاسخ خواهند گفت مثل مثلا قیمت مرسدس بنز در بازار و ....

جناب آقای مهندس ممکن است  نظرتان را راجع به القاء موجود درمتن چاپ شده دستور جلسه مجمع عمومی دوم که انتخاب هیئت مدیره و بازرسین و استماع گزارش بازرسین قبلی و تصویب تراز مالی است بفرمائید.


شعراز حمید مصدق است. وبلاخره نفرمودید این چه کسی  با دشمن چه کاری باید بکند ؟ ولی واژه الآن املای دیگری دارد. راستی تحصیلات شما چیست ؟

ببخشید مثل اینکه شما هم مهندس هستید خاطره ای دارید تعریف نمائید؟

ولی جناب مهندس مسائل و اختلاس املای دیگری دارند. راستی مگر شما در همه آن بنگاه ها حضور داشتید؟ یا مثلا دوربین مداربسته آنها به مونیتورشما در  معاونت فنی و عمرانی شهردای منطقه 22 وصل بوده است ؟نکند بی معرفتی کرده باشم وبه جای بنگاه ها به وزارت تعاون گفته باشم ؟ ادامه دارد......

و اما قسمت زیبائی از شعر فراموش نشدنی آرش کمانگیر سیاوش کسرائی را برای دوستان علاقمند می نویسیم

روزگاری بود

روزگار تلخ و تاری بود

بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره

دشمنان بر جان ما چیره

شهر سیلی خورده هذیان داشت

بر زبان بس داستانهای پریشان داشت

زندگی سرد و سیه چون سنگ

روز بدنامی

روزگار ننگ

غیرت اندر بندهای بندگی پیچان

عشق در بیماری دلمردگی بیجان

فصل ها  فصل زمستان شد

صحنه  گلگشت ها   گم شد  نشستن در شبستان شد

در شبستان های خاموشی

می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی

ترس بود و بالهای مرگ

كس نمی جنبید  چون  بر شاخه  برگ از برگ

سنگر آزادگان خاموش

خیمه گاه دشمنان پر جوش

مرزهای ملك

همچو  سر حدات  دامن گستر  اندیشه  بی سامان

برجهای شهر

همچو باروهای دل بشكسته و ویران

دشمنان بگذشته  از  سر حد  و از بارو

باغهای آرزو بی برگ

آسمان اشك ها پر بار

انجمن ها كرد دشمن

رایزن ها  گرد هم  آورد  دشمن

تا به تدبیری  كه  در ناپاك دل  دارند

هم به دست ما  شكست ما  بر اندیشند

نازك اندیشانشان بی شرم

كه مباداشان دگر روزبهی در چشم

یافتند آخر فسونی را كه می جستند

چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می كرد

وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می كرد

آخرین فرمان آخرین تحقیر

مرز را پرواز تیری می دهد سامان

گر  به نزدیكی  فرود آید

خانه هامان  تنگ

آرزومان  كور

ور بپرد دور

تا كجا ؟ تا چند ؟

آه  كو  بازوی  پولادین  و  كو  سر پنجه  ایمان ؟

هر دهانی این خبر را بازگو می كرد

چشم ها  بی گفت و گویی  هر طرف  را  جست و جو می كرد

پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید

از میان دره های دور گرگی خسته می نالید

برف روی برف می بارید

باد  بالش را  به  پشت شیشه می مالید

صبح می آمد  پیر مرد آرام كرد آغاز

پیش روی لشكر دشمن   سپاه دوست   دشت  نه  دریایی از سرباز

آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست

بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح

باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز

لشكر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور

دو دو  و سه سه  به  پچ پچ  گرد یكدیگر

كودكان بر بام

دختران بنشسته بر روزن

مادران غمگین كنار در

كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته

خلق چون بحری بر آشفته

به جوش آمد

خروشان شد

به موج افتاد

برش بگرفت ومردی چون صدف

از سینه بیرون داد

منم آرش

چنین آغاز كرد آن مرد با دشمن

منم آرش سپاهی مردی آزاده

به تنها تیر تركش آزمون تلختان را

اینك آماده

مجوئیدم نسب

فرزند رنج و كار

گریزان چون شهاب از شب

چو صبح آماده دیدار

دل خلقی است در مشتم

امید مردمی خاموش هم پشتم

كمان كهكشان در دست

كمانداری كمانگیرم

شهاب تیزرو تیرم

ستیغ سر بلند كوه  ماوایم

به چشم آفتاب تازه رس جایم

مرا تیر است  آتش  پر

مرا باد است  فرمانبر

و لیكن چاره را امروز  زور و پهلوانی نیست

رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست

در این میدان

بر این پیكان هستی سوز سامان ساز

پری  از جان بباید  تا  فرو ننشیند  از پرواز

پس آنگه  سر به سوی آٍسمان  بر كرد

به آهنگی دگر  گفتار دیگر كرد

درود  ای واپسین  صبح   ای سحر  بدرود

كه با آرش  ترا  این آخرین  دیدار  خواهد بود

به صبح راستین سوگند

به پنهان آفتاب مهربار پاك بین سوگند

كه آرش جان خود در تیر خواهد كرد

پس آنگه  بی درنگی  خواهدش افكند

زمین می داند این را آسمان هم نیز

كه تن بی عیب و جان پاك است

نه نیرنگی به كار من نه افسونی

نه ترسی  در سرم دارم   نه اندر دل مرا باك است

درنگ آورد  و یك دم شد  به لب خاموش

نفس در سینه ها  بی تاب  می زد جوش

ز پیشم مرگ

نقابی سهمگین بر چهره می آید

به راهم می نشیند راه می بندد

به رویم سرد می خندد

به كوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را

و بازش باز میگیرد

دلم از مرگ بیزار است

كه مرگ  اهرمن خو  آدمی خوار است

ولی آن دم كز اندوهان روان زندگی تار است

ولی آن دم كه نیكی و بدی را گاه پیكاراست

فرو رفتن به كام مرگ شیرین است

همان بایسته آزادگی این است

هزاران   چشم گویا  و  لب خاموش

مرا پیك امید خویش می داند

هزاران دست لرزان و دل پر جوش

گهی می گیردم گه پیش می راند

چو پا در كام مرگی تند خو دارم

چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم

زمین خاموش بود و آسمان خاموش

تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش

به یال كوه ها لغزید كم كم پنجه خورشید

هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید

نظر افكند آرش سوی شهر آرام

كودكان بر بام

دختران بنشسته بر روزن

مادران غمگین كنار در

مردها در راه

سرود  بی كلامی  با غمی  جانكاه

ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه

طنین گام های استواری را كه سوی نیستی  مردانه می رفتند ؟

طنین  گامهایی  را كه  آگاهانه می رفتند ؟

دشمنانش در سكوتی ریشخند آمیز

راه وا كردند

كودكان از بامها او را صدا كردند

مادران او را دعا كردند

پیر مردان چشم گرداندند

دختران بفشرده گردن بندها در مشت

همره او قدرت عشق و وفا كردند

آرش اما همچنان  خاموش

از شكاف دامن البرز بالا رفت

وز پی او

پرده های اشك پی در پی فرود آمد

خنده بر لب غرقه در رویا

كودكان با دیدگان خسته وپی جو

شامگاهان

راه جویانی كه می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر

باز گردیدند

بی نشان از پیكر آرش

با كمان و تركشی بی تیر

آری آری جان خود در تیر كرد آرش

كار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر كرد آرش

تیر آرش را سوارانی كه می راندند   بر جیحون

به دیگر نیمروزی از پی آن روز

نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند

و آنجا را از آن پس

مرز ایرانشهر و توران باز نامیدند

اعضا, تعاونی, مسکن, کار کنان, شهرداری, منطقه, 18, اعضا, سهامداران, پاسارگاد, 2058/2, 2114, 399, 398, 468, مجمع, عمومی, فضل الله, نمازی, میبدی, جواز, ساختمانی, فراتر از ناشناخته تعاونی, مسکن, کارکنان, شهرداری, منطقه, هیئت, مدیره, 18اعضای تعاونی مسکن کار, کنان شهرداری منطقه 18, اعضا ی, 2058, 2114, 399, 398, 468, نخل, کوهک, سایر, پروژه ها, اساس, نامه, اساسنامه, دستور, نقشه, پرونده, شهرسازی, مجری, صلاحیت, سهمیه,آرش ,کمانگیر,آرش کمانگیر,

آخرین بروز رسانی در شنبه, 27 دی 1393 ساعت 06:22

افزودن نظر

دستورات حفظ اسرار کاربران در این تارنما فعال می باشد

کد امنیتی
تصویر جدید

محل کنونی شما